محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1093
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
مهربان بود از آن سبب نيز سپاه به او ميلى داشتند و در محلّ گلآباد « 1 » طالب صلح بود و در دماغ محمود پادشاهى عجم افتاده اشرف چون به رغبت صلح اظهار كرد محمود از او دلگير شده اشرف از اين حال آگاه گشت از خوف و تحاشى خالى نبود و در محاصرهء اصفهان كه در سراى شاهى آذوقه نبود اشرف اطّلاع حاصل كرده شبى براى شاه هزار من آذوقه فرستاده مكتوبى نوشت و از شاه خزينه طلب نمود كه به سپاه تابع خود دهد و او از بيرون و شاه از اندرون هجوم آورده به كار محمود رخنه افكند . شاه به سخنان او اعتماد نكرده به اين كار رضا نداد . محمود از اين قضيّه آگاه شد و به خاطرش راه يافت آشكارا نكرده و بعد از چند روز اشرف را به حضور طلبيده از او بازخواست نمود كه چرا آذوقه به شاه سلطان حسين فرستادى ؟ او را عتاب و خطاب كرده به زندان فرستاد و در زندان نيز احترامش مىكرد ، چه محمود آبروى دولت و ظفر از حسن تدبير اشرف و امان اللّه خان و شيخ افاغنه داشت . اشرف در حال پادشاهى اظهار رفق و ملايمت و تواضع و عدالت نمود و به اطراف و اكناف آدمها فرستاده نوشتهها نوشت كه من بعد كسانى كه تابع ما باشند بايد در عهد امان و آسايش باشند و بالكلّيّه بايد از لشكر افاغنه در امان باشند كه من بعد ملك ايران بدست هركس افتاد آباد باشد نه خراب . اشرف نزد شاه رفته در تسلّى خاطر او اهتمام تمام كرد و مىگفت مرا مثل پسر عمم محمود غدار و جبّار و بيوفا و بيرحم تصوّر مكن و بكارى كه رفته و قضائى كه گذشته صبر پيش گير تا خداوند اجر جزيل عطا كند ، و نعش اولادهاى شاه را به وضعهاى افاغنه به احترام تمام به قم فرستاد و در آنجا دفن كردند . تجربه اشرف شاه سلطان حسين را يكروز به طريق زيارت به خدمت شاه آمد و در اثناى صحبت خود به شاه گفت باز به تخت پادشاهى خود رجوع كن . شاه گفت اگر من لياقت داشتم حقتعالى تخت و تاج را از من نمىگرفت چون تقدير ازل ترا لايق ديد به تو عنايت فرمود مبارك باشد تا جهان باقيست تو بر تخت پادشاهى باقى باشى من بعد سوداى
--> ( 1 ) . ب : گلونآباد .